این است دنیای ما

دزدان دریایی در سواحل سومالی کشتی ها را غارت می کنند. بمبی در عراق منفجر می شود و دهها نفر کشته می شوند. زنی روسپی در اسراییل فرمان جنگ بر ضد مردم غزه را تشدید می کند. مردی در آمریکا از او دفاع می کند. مردم در سراسر دنیا راهپیمایی می کنند. شیخی ثروتمند در عربستان روی مبل نشسته است و با خیال راحت اعلام می کند که راهپیمایی و اعتراض به جنگ بر خلاف دستورات خداوند است. امیری در قطر برای چندمین بار کشورهای عرب را برای چاره اندیشی در مورد بحران غزه فرا می خواند. سران مصر راههای دسترسی به فلسطین را برای ارسال دارو مسدود می کنند. فرانسه خوشحال است. انگلیس صدایش هم در نیامده. یونان اعتراض می کند. بلژیک نا آرام می شود. سوریها تکانی می خورند. مردم اروپا هم به خیابان ها می آیند. سفارت های اسراییل در سراسر دنیا در لاک دفاعی فرو می رود. کودکی در غزه به تیر پرپر می شود. تازه دامادی، همسرش را از زیر آوار در می آورد. زن های نظامی در کنار سربازهای مرد، خصمانه مردم را بمباران می کنند. دختری کنار فنس می ایستد و در آرزوی آزادی، به آن سوی فنس زل می زند. آری! این است دنیای ما.
پیرمرد سالخورده با دستان پوست انداخته و انگشتانی که دیگر اثر انگشتانش را مرور زمان و احیانا چوبه زمخت بیل و کلنگ از بین برده بود در یک گونی سفید رنگ برنج های تایلندی، پوسترهایی از تصاویر امامان را نهاده بود و از برازجان که سوار شد به قصد فروش این پوسترها 45 کیلومتر را تا روستای چغادک همسفر ما بود. پیش از سوار شدن به تاکسی از کرایه پرسید و راننده هم مدام می گفت : تو بیو بشین چه کارداری! و پیرمرد هم اصرار می کرد که تا نگی چقدر، نمیام.
عاقبت راننده گفت: "تو بیو اصلا شاید مو خوشم اومد ازت، پول نگرفتم. بیو بالا بوا !" و آمد.
پیرمرد کت کرم رنگ خوش دوختی با چارخانه های سیاه و کوچک به تن داشت و کلاهی نمدی بر سر. ابروها بر بالای چشمانش، بلا تشبیه، همچون ابروی جغد، بلند بود و گیرا. بسیار از خدا می گفت و چنان سخن می گفت و وعظ می نمود که با خود گفتم لابد او این همه تعلیمات دینی را از بدو ظهور اسلام و احیانا از روی نسخه های خطی کتاب های پرمغزی چون مرصادالعباد و گلستان یا فیه ما فیه، به ذهن تاریخی خود دارد. البته اگر چنین نسخه هایی به آن گوشه از جنوب ایران رسیده باشد.
هوا ابری بود و نم دار. پیرمرد را که در کنار درب نشسته بود با پس زمینه ای از دشت های خشکیده جنوب نگاه میکردم و در ذهن می آوردم که همین مرد روزی شاید در این زمین های تفتیده، گاو آهن می رانده است و کشت و زرعی نیکو داشته است. و امروز باید کشت و زرع را که اگر داشته بوده است، رها کند و سوار بر این ماشین روی به شهر بگذارد، آن هم برای فروختن عکسهایی که اصلا در سندیتشان شبهه و شک دارند علما.
از خشکی زمین می گفت و می شد از حرفهایش چنین برداشت کرد که از گرمایش جهانی زمین هم چیزهایی می داند. منتها دلیل خشکی زمین و بی بارانی و قحطی را، غفلت مردم می دانست از خدا و می گفت که "قدیما مردم عقیده شون صاف بید. رو میکردن طرف قبله و از خدا می خواستن بارون بزنه" و خدا هم دعای مردم را برآروده می ساخت. چیزی که نمونه اش را پیشترها در آقاجری انجام می دادند و برای استسقا، اهالی شهر بز و گوسفندهای خود را رو به قبله بر دست می گرفتند و می گفتند " خدایا، اگه به ما رحم نمیکنی، لااقل به این زبون بسته ها رحم کن."
دیگر پیرمرد به مقصد نزدیک شده بود و من سرحال از اینکه امروز با مردخدا آشنا شده ام به این فکر می کردم که چه خوب است به جای نشستن بر سر کلاسهای خشک و بی روح "دستور زبان " و بررسی نظریه های چامسکی، و تلاش بیهوده برای چپاندن زبان فارسی در قالب نظریه های گشتاری او، هر از چندگاهی سفرهایی این چنین داشته باشم در میان روستاها برای یافتن کاراکترهای ناب و هم صحبتی با پیرمردهایی که عمری را به سختی گذرانده اند.
دیروز رسیدم جزیره. البته از 5 شنبه حرکت کرده بودیم. و به تفریح یک روز را در برازجان تلپ شدم خانه دوستم محمد که تازه از خارگ گریخته اند و البته پشیمان است از آمدنش. . . . ناهار را به دعوت حمید رفتیم در ساحل زیبای بهمنی یعنی پارک شغاب و البته دور از پارک نشستیم زیر سایه یک درخت کهور مکزیکی با نمایی دلپذیر از دریای مواج و سبز رنگ خلیج. که گربه ای هم ناخوانده آمد سراغمان. گفتم اینجا فرقش با اهواز این است که اگر در ساحل کارون نشسته باشی و احیانا غذایی را خورنده باشی، میزبان گداهای دوره گرد نیز خواهی بود، خواسته یا ناخواه. ولی اینجا تنها باید گربه ها را سیر کنی و این یعنی که بوشهر یک گام پیشرفت داشته است از نظر کاهش آمار فقر و تکدیگری. البته شنیدم که اینجا هم از اپیدمی مرگبار و شرم آور بیماران جنگ زده و عفونت کرده ی پاکستانی در امان نمانده و پایشان به پیاده روهای بوشهر هم باز شده. در اهواز که دیگر اوضاع بسیار وخیم و دردناک شده. کولی های سیاه پوست و عفونت کرده که همه شان سوغات هجوم وحشیانه جنگ های آمریکا در افغانستان و پاکستان اند، این روزها به ایران پناه آورده اند و بساط گدایی گسترده اند.
(بر روی ادامه مطلب کلیک کنید)
ادامه مطلب
شما هم به جورج بوش کفش پرتاب کنید

با انتشار تصاویر و اخبار مربوط به پرتاب کفش توسط خبرنگار شجاع عراقی به سمت جورج بوش، هنرمندان بسیاری در سراسر دنیا دست به ابتکارات جالبی برای انعکاس این واقعه زدند. جالب اینکه دو دختر خانم از کشور اسرائیل نیز به طراحی یک بازی پرداخته اند که می توانید توسط آن شانس خود را برای پرتاب کفش یه سمت جورج بوش امتحان کنید. آیدا و نجمه از کشور اسرائیل حدود چهار روز پیش این بازی را در سایت یوتوب آپلود کرده اند و برای مشاهده این بازی به لینک زیر مراجعه کنید. اما در مورد خبرنگار عراقی هم بد نیست بدانید که ایشان اوضاعش آنقدرها هم بد نیست و کشورهای مختلفی از سراسر دنیا از او حمایت کرده اند و حتی نابلس برای او یک همسر مناسب به همراه شیربها و خانه ای با تمام امکانات در نظر گرفته.
لینک بازی: Throwing Shoes at Bush the Game
جان که می داد. . .
از زیر پل که رد شدیم ناگهان صدای یک تصادف ناخودآگاه رویمان را به عقب برگرداند. و بعد هم بوق ممتد یک ماشین. چه بود؟ بگذار ببینیم. وه ! چه تصویر دلخراشی. مرد جوانی با لباسهای تر و تازه نقش جاده شده و دارد جان می دهد. و بوق پشت بوق. اصلا در این گیر و دار افتادن یک آدم از روی پل سفید به روی جاده، و در واپسین لحظه های بودنش در این کره، چه لزومی دارد که تو این چنین برای عبور از ترافیک به آب و آتش زنی. یک آدم دارد اینجا جان می دهد و تو هنوز به دوست دخترت می اندیشی. نه؟
و مردی از بالای پل در حالی که گوشی را به گوش گرفته با فریاد می پرسد: اسم این پل چیه؟. . . . . و فرزان جوابش را می دهد : پل معلق یا پل سفید!
و درست 10 ثانیه بعد آمبولانس به سرعت می آید. و جوان را که حالا رنگش به زردی رفته و هر چند ثانیه کله اش را ناخودآگاه به زمین می کوبد، روی برانکاد میگذارند. و جای سرش خون جاری است. خونی که من ریختن قطره قطره اش را به گردن همانهایی می بینم که در وظایفشان خواسته یا ناخواه سستی کرده اند. و آن طرف هم عده ای بیکار ایستاده اند و با موبایل از جوان مصدوم فیلم و عکس می گیرند. احیانا برای ساختن کلیپ و بعد هم بلوتوث و الی آخر.
بالاخره جوان را به بیمارستان می برند و ترافیک خلاص می شود و من و فرزان به سمت هتل می رویم. از هتل که برمیگردم هیچ اثری از حادثه نیست جز هف هشت تکه دستمال سفید که روی خون ها چسبیده بر زمین. و آن طرف دختری با گامهای معنی دار و لباسهای چسبان دست در دست جوانی نهاده و با عشوه دارند از آن طرف عبور می کنند. و انگار نه انگار که لحظه ای پیش یک آدم اینجا تا مرگ یا مرگ پیش رفته باشد. و تو بر میگردی و اینها را مینویسی و بعد هم مثل هزار آدم دیگر غرق روزمرّگی هایت می شوی و باز از یاد می بری که روزی باید تو هم اینجا را ترک کنی. چه با سقوط از روی یک پل، چه از ایست قلبی در اعماق دریا چه با ضربه یک تیر یا حتی همچون نمرود به سادگی رفتن یک پشه در بینی ات.
Being not an Island
For those who are familiar with this blog, it may sounds crazy to see Icarus has changed its language, at least for this post. But actually this is a new approach to join the Global trend of life. Its true that we live in an island but as they say “ No man is an island”. So I wanted to get rid of living as an inland in an island.
I decided to put some words in English, first of all, to refine my writing skills across written form of discussions about my former interests, i.e. the nature, the culture and such and such. This is also a podium to introduce my country to the world. After all, it’s a kind of experience for both me and those students of mine, to whom some months I have taught and learned from them.
Although it maybe a little problematic for those my fellow Farsi Speakers to read these notes, but if God’s willing, from the next post on I’ll try to put a summary of every note in Farsi. But as far as I know all my blog visitors understand English. Anyway!
Since this is just an introduction, so I don’t want to be a chatterbox. If there is something to be mentioned as advice or admonition, so why are you hesitating?
وقتی که مهرسازان به رفاه مردم می اندیشند!
چند وقتی است که تعدادی فرد دلسوز و نیکوکار در یک حرکت بی سابقه جهت رفاه حال همشهریان خود در جزیره خارگ اقدام به افتتاح مهرسازی کرده اند!!! و در سرتا سر جزیره بوق و کرنا به پا کرده اند که . . .

دست کم خوبی اقدامشان این بود که فهمیدم این مردم زبان بسته و سرسپرده به دست تقدیر، جهت رفاه حال خود به مهر ژلاتین هم نیاز دارند حتی تا آنجا نیاز دارند که کسی بیاید و چنان تبلیغات و سر و صدا به راه بیندازد که آبروی سه هزارساله ی جزیره نشینان را یک شبه بر باد دهد و تمام آنها که از دور و نزدیک به این نقطه از خلیج می آیند به ریش ساحل نشینان خارگ بخندند. اصلا تو با دیدن این عکس یا آن پلاکارد و تراکها که در سطح جزیره نصب کرده اند حق داری که اینجانشینان خارگ را به سخره بگیری.
مترجمی که جاودان خواهد بود

دکتر صالح حسینی
شاید برای مترجم ها، دانشجویان مترجمی و همه ی آنها که به نوعی با کار ترجمه و یا آثار ترجمه شده ی ادبی سروکار دارند، صالح حسینی نامی است کاملا برجسته و آشنا. آشنایی با دکتر صالح حسینی و نشستن در کلاس های مفید و پربار و آموزنده ی او در دانشکده ادبیات دانشگاه شهید چمران اهواز، تحفه ای است که همواره شکرگزارش بوده ام. مردی با صورتی روحانی که علم و آگاهی و دانش را به معنای واقعی می توان در راه رفتن، نگاه کردنهایش از پنجره کلاس به تصویر ماه بر فراز کارون. . .
(برای خواندن مطلب بر روی ادامه مطلب کلیک کنید)
ادامه مطلب
جزیره ای که باید از نو شناخت
|
آنچه باید از قلب ایران _جزیره خارک_ بدانیم / نوشتاری را که در ادامه خواهید خواند بی شک اشاره ای موجز و مختصر است به جزیره زیبای خارک که به بهانه ی حرف و حدیث هایی که این روزها پیرامون در یتیم خلیج فارس گفته و نوشته می شود به رشته تحریر در آمده ... |
آنچه باید از قلب ایران _جزیره خارک_ بدانیم
نوشتاری را که در ادامه خواهید خواند بی شک اشاره ای موجز و مختصر است به جزیره زیبای خارک که به بهانه ی حرف و حدیث هایی که این روزها پیرامون در یتیم خلیج فارس گفته و نوشته می شود به رشته تحریر در آمده است تا هرچند کوتاه شناختی بهتر از این جزیره مرجانی داشته باشیم.
(برای مشاهده متن کامل بر روی ادامه مطلب کلیک کنید)
ادامه مطلب
پارادوکس
پیش از هر چیز لازم می دانم از نظرات مفید و انتقادهای سازنده تمام کسانی که ، در این 18 ماه، ما را در معرفی سرزمین حیاتی و اما بی یار مانده و معذول در کرانه های خلیج فارس – جزیره خارگ - و زدودن غبار قرن ها بر پیکر این ناهموار مثلث جغرافیای ایران، یاری رساندند و با نوشتن خاطرات و یا تماسهای تلفنی و ایمیل از ایران، آمریکا، آلمان، امارات متحده عربی و . . . ما را غریق دریای بیکران الطافشان نمودند، بی نهایت سپاسگزاری کنم.
شاید 6 سال نوشتن وبلاگ (4 سال جزیره خارگ و 2 سال ایکاریوس) آن هم با محوریت خارگ، تنها پاداشی که برایم داشته باشد همین نظرات و ایده های شماست و همینکه بدانم این خارگ دیگر آن جزیره ی عصر دقیانوسی یا جزیره ی خشک و بی روح مصور در کتاب های تاریخ، در ذهن دیگران نیست برایم بسیار ارزشمند است. بسیاری از دوستان که در شهرهای مختلف ایران یا کشورهای دیگر اقامت دارند و به هرنحو – مثلا شاغل بودن یکی از افراد خانواده در خارگ که مربوط بشود به 30 سال پیش یا خواندن کتابهای " چهارده ماه در خارگ"، "جزیره خارگ در دوره استیلای نفت"، "فارسنامه ناصری"، و . . . – همواره خارگ را همان می بینند که در گوشه ی خاطرشان دارند و بر این تصورند که خارگ جزیره ای است متروک و کاملا نظامی یا که هیچ ساکن زنده ای ندارد و بسیار جای پرتی است و حتی از اینکه ایکاریوس را دیده اند گاهی ابراز تعجب هم کرده اند!
درست که این جزیره همچنان دچار دردهایی است حاصل از برخاستن از بستر دریا در 14 هزار سال پیش که به گمانم خفتنش در اعماق دریا در آن روز بسی بهتر بود از بیداری در دنیای صنعتی و نفت گرای امروز ... اما باز هم به رغم تمام زخم هایی که نفت بر پیکر این سرزمین آفتاب سوخته وارد ساخته و می سازد، همچنان می شود به جریان آبراهه ای در کاریزهای جزیره امیدوار بود، همچنان می شود آسمان را گاهی صاف هم دید گرچه بسیار دودآلودش ساخته اند، همچنان می شود مرجان های دریایش را جولانگاه ماهیان رنگارنگ دید، گرچه مرجانش را کشته باشند، همچنان می شود تک و توک آهویی در جزیره دید که اگر دیدگانت ورزیده باشد، گرچه آهوانش را بیماری ناعلاج بی خیالی آن محیط زیستی ها و نفتی ها و اصلا ما کشته باشد . . . زندگی اینجا جاری است، گرچه بی گاز باشند خانه ها، تنفس هم می شود کرد، گرچه برخی ها عوارض آلوده سازی هوای شهر را صرف خوشگذرانی دخترها و پسرها و همسرانشان در کالیفرنیا و نیویورک و سیدنی و . . . کنند. و می شود همچنان در کنار دریا ماهی گرفت، گرچه دور تا دور جزیره را حصار و فنس و پرچین و قلعه و بارو ساخته باشند . . . و اصلا خوب هم می شود مٌرد در اینجا . . .
آنگاه که فیدوس در کرنای زمان می نالد
در چنین روزی (28 مرداد سال 1357 ه.ش) سینما رکس آبادان به دست عمال محمد رضا پهلوی به آتش کشیده شد. در این فاجعه عمدی سینما که از سوی ساواک و عوامل رژیم سفّاک پهلوی جهت بد نام کردن انقلاب اسلامی مردم ایران به وقوع پیوست، 377 نفر به طرزی فجیع کشته شدند. در جریان این آتش سوزی، تماشاگران سینما که در آن روزحدود 700 نفر بودند، برای فرار از مهلکه به طرف درهای خروجی روی آوردند، ولی درها را بسته یافتند. انتشار این خبر و نمایش فیلم ها و عکس های این فاجعه، افکار عمومی را به شدت جریحه دار ساخت. اما رژیم شاه با متهم کردن نیروهای انقلابی در این حادثه ضد انسانی، قصد داشت تا انقلابیون مسلمان را افرادی متحجّر و مخالف با هنر و ضد مردم نشان دهد که در این هدف خود ناکام ماند و مردم بیشتر حرف مخالفان را که رژیم را در این فاجعه متهم می کرد، می پذیرفتند.

پيام امام خميني (قدس سره) به مردم مسلمان درباره فاجعه به آتش كشيدن سينما ركس آبادان:
بسم الله الرحمن الرحيم
خدمت عمومي اهالي محترم آبادان ايدهم الله تعالي
دريافت خبر بسيار فجيع به آتش كشيدن چند صد تن هموطنان ما با آن وضع حساب شده موجب تاثر و تاسف شديد گرديد. من گمان نمي كنم هيچ مسلماني بلكه انساني دست به چنين فاجعة وحشيانه اي بزند جز آنانكه به نظاير آن عادت نموده اند و خوي درندگي و وحشگيري آنان را از انسانيت بيرون برده باشد. من تاكنون اطلاع كافي ندارم لكن آنچه مسلم است اين عمل غير انساني و مخالف با قوانين اسلامي از مخالفين شاه كه خود را براي حفظ مصالح اسلام و ايران و جان و مال مردم به خطر مرگ انداخته اند و با فداكاري از هم ميهنان خود دفاع مي كنند به هر مسلكي باشند، نخواهد بود و قرائن نيز شهادت مي دهد كه دست جنايتكار دستگاه ظلم در كار باشد كه نهضت انساني ـ اسلامي ملت را در دنيا بد منعكس كند. آتش را به كمربند در سراسر سينما افروختن و بعد توسط مأمورين درهاي آن را قفل كردن، كار اشخاص غير مسلط بر اوضاع نيست.
گفتار شاه كه تظاهر كنندگان مخالف من وحشت بزرگ را وعده مي دهند و تكرار آن پس از واقعه كه اين همان وعده بوده است شاهد ديگري بر توطئه است، نه اينكه واقعاً شاه يك غيبگوي بزرگ است! مصاحبه سابق شاه كه ايران را با ملت نابود مي كنم نيز شاهد اين مدعاست. اظهار تأسف و تأثر در بوق هاي تبليغاتي از اشخاصي كه هر روز دستشان تا مرفق به خون هم ميهنان ما فرو رفته است شاهد بزرگي است بر نقشه شيطاني شاه و همدستانش، هم آنان كه در اكثر شهرهاي ايران دست به كشتارهاي فجيع زده اند.
آيا مردم مظلومي كه هر روز به دست همين جنايتكاران به خاك و خون كشيده شده و به وضع بسيار اسفباري كشته شده اند هم ميهنان ما نبوده اند؟ قراين نشان مي دهد كه قضيه دلخراش آبادان چون كشتار ساير شهرهاي ايران از يك منشأ به وجود آمده است. آيا از اين جنايت كسي جز شاه و بستگانش اميد نفعي داشته اند؟ آيا تاكنون غير از شاه كه هرچند وقت يكبار دست به كشتار وحشيانه مردم مي زند اين قبيل صحنه ها را به وجود آورده است و يا خواهد آورد؟ اين مصيبت دلخراش شاه، شاهكار بزرگي است تا به تبليغات وسيع در داخل و خارج دست زند و به بوق ها و مطبوعات دست نشانده داخل و نفع طلب خارج دستور دهد كه هرچه بيشتر براي اغفال مردم اين جنايت را منتشر و به ملت محروم و مظلوم ايران نسبت دهند تا در خارج ملت حق طلب ايران را مردمي كه به هيچ ضابطه انساني و اسلامي معتقد نيستند معرفي نمايد.
من به ملت بزرگ ايران اعلام خطر مي كنم، خطر اينكه دستگاه اينگونه اعمال وحشيانه و ضد اسلامي را در ساير شهرهاي ايران انجام دهد تا تظاهرات پاك مردم شجاع ايران را كه با خون خود ريشه درخت اسلام را آبياري مي كنند لوث نمايد. لازم است گويندگان مطلبي را كه به نابودي انقلاب رهايي بخش اسلام منجر مي شود براي مردم روشن نمايند.
اين مصيبت بزرگ را به ملت مسلمان ايران بخصوص به مردم ستمديده آبادان و به خانواده هاي داغديده تسليت عرض نموده و خود را در غم بزرگ و جانكاه آنان شريك مي دانم.
از خداوند تعالي نصرت اسلام و مسلمين و قطع آبادي اجانب و پيوستگان به آنها را خواستارم.
والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته
روح الله الموسوي الخميني
موج
تقدیم به آنها که در دریای حوادث همواره همچون موج به خروش ایستاده اند.

من آن موجم که آرامش ندارم
به آسانی سر سازش ندارم
هميشه در گريز و در گذارم
نمی مانم به يکجا بی قرارم
سفر يعنی . . .
( برای مشاهده روی ادامه مطلب کلیک کنید.)
ادامه مطلب
سکوی پرواز اینجاست
گرچه خیلی دیر این مطلب را ذکر میکنم، اما باز هم ذکرش بسی بهتر بود از نبودنش و نگفتنش. مسئولین مراث فرهنگی استان بوشهر گفته بودند به تازگی آثاری کشف کرده ایم مربوط به عهد ساسانی در خارگ. و در میان مردم جزیره هم شایعه کرده بودند که باستان شناسان بوشهری موفق به کشف یک کوزه پر از سکه های طلا و اشرفی و . . . شده اند.(عین مطلب را شنیده ام). وقتی ماجرا را پیگیری کردم دیدم که اصلا جناب آقای (نقطه چین) که به قول رسانه ها "باستان شناس" نام گرفته بود، بیشتر به دنبال زیرخاکی بوده تا میراث فرهنگی. و دیدم اصلا نه کشفی در کار بوده و نه کوزه ای. با این حال همین خبر چنان سکوی پرتاب و احیانا پروازی شد برای نگهدارندگان این میراث که آن باستان شناس جوان با اولین سفر به خارگ تبدیل شد به کریستف کلمب جدید در قرن ۲۱.
این از این. اما از این دست پروازهای زودهنگام و از این یک شبه رهپیمایی های هزارساله بسیار دیده ام در خارگ. چندان سری به تاریخ دور نزنیم. همین دوران معاصر برای اثبات این ادعا کافی است. از ابراهیم گلستان که آغاز کنیم خواهیم دید که یک باره پس از ساختن فیلم "موج و مرجان و خارا" به شهرتی بسیار دست یافت و آغاز اوج گرفتن او در عرصه فیلمسازی بود و پس از آن هم ادامه ساخت چنین فیلم هایی برای کنسرسیوم بین المللی نفت ایران بود که او را به این اوج امروز رساند. گرچه نادیده گرفتن فعالیت ها و آثار برجسته او پیش از این بعلاوه ی سبک منحصر بفرد او در نوشتن قابل انکار نیست. با این حال از اینجا پریدن اغاز کرده است.
و گرچه ابراهیم گلستان " این چاله - نوشتن پیرامون خارگ - را بحر جلال آل احمد فراهم کرد، باز هم می بینیم که نوشتن این کتاب " جزيره خارك در يتيم خليج فارس" جلال را به نان و نوایی رساند. گرچه بیشتر حق التالیفش را هم سگخور کردند. (اینها تنها نظر شخصی ماست.)
و بسیاری نمونه های دیگر که ذکرشان در این اندک مقال میسر نیست.
جلال آل احمد
به مناسبت سالگرد تولدش

در یازدهم آذر ماه 1302 شمسی، در تهران و در خانواده ای مذهبی بدنیا آمد. پدرش سید احمد طالقانی، از روحانیان برجسته زمان خویش و مورد توجه علمای بزرگی چون آیت الله بروجردی، امام خمینی (ره) و آیت الله مرعشی نجفی بود. جلال، پس از دوره دبستان، برای آموختن زبان و ادبیات عرب به مدرسه خان مروی فرستاده شد و ضمن تحصیل ادبیات عرب، در دوره شبانه دبیرستان دارالفنون . . .
ادامه مطلب
آتش بس
تقدیم به آنهایی که ذره بینشان همواره مرا در تعقیب بوده است و خود نمیدانستم.
این روزها دیگر جرأت بیرون رفتن از خانه را ندارم چه رسد به نوشتن، آن هم در یک جایی همچون این تابلوی اعلانات. با این حال آنچه نوشتن را درست اندکی پیش از شاید آخرین اقامت در جزیره کوچک و تنگ و نمناک خارگ واجب نمود، الطاف بیکران دوستانی است که همواره از برکت دوستی شان به جایی رسیده ام. گرچه تاکنون ره به جایی مهم نبرده باشم اما همین که تا اینجا هم راه یافته و قامت افراشته ام به همت دوستانی است که امروز به یادشان این قلم را چرخانده ام. و البته آن دوست که جای خود دارد. و بی شک این قلم اگر روزی هم با جوهر غربت نوشت، اما روح این شهر در آن خواهد بود و تا همیشه به یاد این مثلث ناهموار و آدمهای پاکش خواهد چرخید.
زیستن در جزیره ای کوچک، آدمهایی با روح های بزرگ می آفریند که نمونه اش را بسیار دیده ام در خارگ. آدم هایی که تلاش کرده اند سکوت هزارسالۀ اجداد خویش را با ناله ای از جنس قلم فریاد زنند و سکوت مرگبار این مردم خواب آلود را بشکنند. چه فکر کرده ای برادر؟ سکوتی اگر که این روزها کرده ام از سر بی یاری است. از سستی یاران است و از بددلی های شما. و از رنج هایی است که می کشم. و از آنچه که می بینم و آنچه که نمی خواهم دیدن.
بسیاری حرفها را نمی توان در این شرایط نوشتن. چرا که باز هم بیم از سوء تفاهم های دلسوزانه ای دارم که شاید پیش آمد. و سکوتی اگر که کرده ام به احترام دوستی است بزرگ که نکهت نگاه ژرف و فهیم او همچون بارش باران بوده است بر کویر خشکیده ی این دل، و گلواژه های این سطور حاصل رویش جوانه های بعد از باران نگاه های اوست. اما انچه را که دیده اید نمی بینم جز آنکه تصورات اشتباه کرده باشید و حق هم دارید چرا که در خفا به کمین نشستن سوء تفاهم نیز به همراه دارد و درمان این درد گفتگوهای منطقی است نه با من که با خود.
من اگر هم در آن منطقه ای که به تازگی ممنوعه گشته، به لطف ماهواره ها و چتربازها و سواره نظام ها و دوستان مخفی در . . . مشاهده شده ام و بارها تذکرات دلسوزانه آنان را به گوشم رسانده اند، کاری جز آنچه که توضیحش جز تکرار نیست، نداشته و اصلا چه نیازی دارم برای رفتن به آنجا. و او هم اگر قصدی جز آن داشته، من که بچه نیستم برادر. من بیش از این دستانم برای نوشتن در این باره و در این تابلو باز نیست.
بسیاری حرفها باشد در جایی دیگر، در حالی دیگر.
سلام
و عرض پوزش خدمت كليه عزيزاني كه در طول اين مدت وبلاگ متروك ما را از خطر بدون بازديد شدن رهايي داده و ما را ميهمان ژرفاي تفكر خويش نمودند.
سفر ما به تهران براي برگزاري دومين نمايشگاه عكس " موج و مرجان و خارا" آنچنان بي مقدمه آغاز شد كه فرصت آگهي دادن و تبليغ و احيانا توضيحي بيشتر را نيافتيم. خوشبختانه تا اين لحظه استقبال بسيار خوبي از اين نمايشگاه به عمل آمده و حدود ۶۰۰ نفر تا روز سوم (امروز) از اين نمايشگاه ديدن نموده اند. لازم به ذكر است كه پس از پايان اين نمايشگاه ( ۳۱ شهريور) بلافاصله اين نمايشگاه را قرار است در صورت توافق با مسئولين ميراث فرهنگي و گردشگري استان بوشهر در بندر بوشهر و به مناسبت هفته جهانگردي برگزار كنيم.
آدرس نمايشگاه در تهران:
فلكه دوم تهرانپارس - انتهاي خيابان جشنواره - فرهنگسراي طبيعت ( اشراق) - نگارخانه آفرينش نقش
ساعات باديد:
صبح ۹ الي ۱۲
بعد از ظهر: ۱۳ الي ۱۹
سگ های تربیت شده ایرانی
ادامه مطلب
افتتاح انجمن وبلاگ نویسان جزیره خارگ
اشاره:
تیم تحقیقاتی ایکاریوس که در واقع یکی از گروههای قدرتمند علمی،فرهنگی در جزیره خارگ است تصمیم گرفته تا با راه اندازی انجمن وبلاگ نویسان جزیره خارگ به فعالیت های جوانان و نوجوانان جزیره در زمینه وبلاگ نویسی و اینترنت جهت داده تا علاوه بر استفاده بهینه از استعدادها و توانمندی های جوانان جزیره در راستای اعتلای فرهنگی جزیره، به مشکلات و موانع موجود در زمینه وبلاگ نویسی آنها نیز رسیدگی نماید. همچنین بلاگرهای جوان و فعال جزیره نیازمند مکانی بودند که با دیگر همکاران خود آشنا شده و به تبادل نظر وهمفکری بپردازند. از این رو افتتاح این انجمن بهانه ای است برای معرفی وبلاگ ها ی جزیره و نویسندگان وهمچنین برقراری ارتباط با دیگر انجمن های وبلاگ نویسی در سراسر کشور که این مهم گامی است بلند در جهت ارتقاء سطح علمی و فرهنگی جزیره.
توضیح:
از کلیه کسانی که . . .
بر روی ادامه مطلب کلیک کنید. . .
ادامه مطلب
|
جوابيه سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری: آماده همكاري براي گذاشتن نمايشگاه هستيم | ||
. | ||
ادامه مطلب
تخت جمشید را ویران کنید
پيشنهاد دلسوزانه يك شهروند به ميراث فرهنگي
آقاي رحيم مشائي عزيز، من هم مثل شما يك اصولگرا هستم و خيلي از بيبندوباريها و ولخرجيهايي كه در دوران پهلوي در تخت جمشيد ميشد (به بهانههايي مثل جشن هنز شيراز يا جشنهاي 2500 ساله يا...) بيزار و متأسف هستم. تازه اينها چيزهايي است كه ما در خرابههاي تخت جمشيد شاهدش بوديم و خدا عالم است وقتي خود اين تختِ جمشيد سرپا بودهاست، چه فسق و فجوري در آن ميشده!
ادامه مطلب


