جان که می داد. . .
از زیر پل که رد شدیم ناگهان صدای یک تصادف ناخودآگاه رویمان را به عقب برگرداند. و بعد هم بوق ممتد یک ماشین. چه بود؟ بگذار ببینیم. وه ! چه تصویر دلخراشی. مرد جوانی با لباسهای تر و تازه نقش جاده شده و دارد جان می دهد. و بوق پشت بوق. اصلا در این گیر و دار افتادن یک آدم از روی پل سفید به روی جاده، و در واپسین لحظه های بودنش در این کره، چه لزومی دارد که تو این چنین برای عبور از ترافیک به آب و آتش زنی. یک آدم دارد اینجا جان می دهد و تو هنوز به دوست دخترت می اندیشی. نه؟
و مردی از بالای پل در حالی که گوشی را به گوش گرفته با فریاد می پرسد: اسم این پل چیه؟. . . . . و فرزان جوابش را می دهد : پل معلق یا پل سفید!
و درست 10 ثانیه بعد آمبولانس به سرعت می آید. و جوان را که حالا رنگش به زردی رفته و هر چند ثانیه کله اش را ناخودآگاه به زمین می کوبد، روی برانکاد میگذارند. و جای سرش خون جاری است. خونی که من ریختن قطره قطره اش را به گردن همانهایی می بینم که در وظایفشان خواسته یا ناخواه سستی کرده اند. و آن طرف هم عده ای بیکار ایستاده اند و با موبایل از جوان مصدوم فیلم و عکس می گیرند. احیانا برای ساختن کلیپ و بعد هم بلوتوث و الی آخر.
بالاخره جوان را به بیمارستان می برند و ترافیک خلاص می شود و من و فرزان به سمت هتل می رویم. از هتل که برمیگردم هیچ اثری از حادثه نیست جز هف هشت تکه دستمال سفید که روی خون ها چسبیده بر زمین. و آن طرف دختری با گامهای معنی دار و لباسهای چسبان دست در دست جوانی نهاده و با عشوه دارند از آن طرف عبور می کنند. و انگار نه انگار که لحظه ای پیش یک آدم اینجا تا مرگ یا مرگ پیش رفته باشد. و تو بر میگردی و اینها را مینویسی و بعد هم مثل هزار آدم دیگر غرق روزمرّگی هایت می شوی و باز از یاد می بری که روزی باید تو هم اینجا را ترک کنی. چه با سقوط از روی یک پل، چه از ایست قلبی در اعماق دریا چه با ضربه یک تیر یا حتی همچون نمرود به سادگی رفتن یک پشه در بینی ات.
