تبليغاتX
ایکاریوس - بازگشت به جزیره
بازگشت به جزیره یکشنبه 8 دی1387 14

دیروز رسیدم جزیره. البته از 5 شنبه حرکت کرده بودیم. و به تفریح یک روز را در برازجان تلپ شدم خانه دوستم محمد که تازه از خارگ گریخته اند و البته پشیمان است از آمدنش. و روز بعد را هم بوشهر ماندم تا به دیدار حمید بروم. چون هوا کمی طوفانی بود و خبردقیقی هم از آمدن کشتی به بوشهر نداشتم و اصلا عجله ای هم نبود به رفتن، شنبه را هم ماندم بوشهر که سری به اقوام زنم و نیز نگاهی بیندازم به بوشهر و اینکه اصلا در این دو سه ماه چه تغییری داشته است. ناهار را به دعوت حمید رفتیم در ساحل زیبای بهمنی یعنی  پارک شغاب و البته دور از پارک نشستیم زیر سایه یک درخت کهور مکزیکی با نمایی دلپذیر از دریای مواج و سبز رنگ خلیج. که گربه ای هم ناخوانده آمد سراغمان. گفتم اینجا فرقش با اهواز این است که اگر در ساحل کارون نشسته باشی و احیانا غذایی را خورنده باشی، میزبان گداهای دوره گرد نیز خواهی بود، خواسته یا ناخواه. ولی اینجا تنها باید گربه ها را سیر کنی و این یعنی که بوشهر یک گام پیشرفت داشته است از نظر کاهش آمار فقر و تکدیگری. البته شنیدم که اینجا هم از اپیدمی مرگبار و شرم آور بیماران جنگ زده و عفونت کرده ی پاکستانی در امان نمانده و پایشان به پیاده روهای بوشهر هم باز شده. در اهواز که دیگر اوضاع بسیار وخیم و دردناک شده. کولی های سیاه پوست و عفونت کرده که همه شان سوغات هجوم وحشیانه جنگ های آمریکا در افغانستان و پاکستان اند، این روزها به ایران پناه آورده اند و بساط گدایی گسترده اند.

گرچه پاکستانی ها را همواره به عنوان آدمهای تروریست و وحشی در ذهن داشته ام، اما اولین باری که در عربستان با فروشنده یک فروشگاه لوازم کامپیوتری پاکستانی الاصل آشنا شدم دیدگاهم کمی در مورد پاکستان تغییر کرد. یعنی دیدم که پاکستانی ها هم اگر روی آورده اند به چنین توحشی در مملکتشان یا حتی در هند و گاهی در عربستان، به اقتضای زمانه بوده است و ناشی است از سیستم حکومتی شان. و گرنه آن فروشنده با شخصیت و تحصیلکرده پاکستانی چه نیازی داشت به جلای وطن و آمدن به عربستان برای تجارت. یا اگر آن افغانی های دست و پا بریده در ارتفاعات کوه ثور و در نزدیکی غار حرا یا اصلا بر در مسجدالحرام کاسه گدایی بر زمین نهاده اند و با خفت گدایی می کنند، حاصل فقر بوده است و البته بریدن دست و پاشان هم حاصل فقری دیگر، یعنی فقر فرهنگی و احیانا جهل و نادانی. با این همه خوب که بنگری می بینی باز هم دست از کارشان برنداشته اند این افغانی ها که دست و پایشان را پلیس صعودی قلع و قمع کرده. از آن طرف هم می بینی که سازمان گردن کلفت و بشردوستانه ی بن لادن و پسرش چه زد وبندهایی دارد با افغانی ها. بگذریم. قرار بود از سفر دیروز بگویم. فعلا تا اینجا را داشته باشید تا در پستی دیگر که اگر فرصت شد ماجرای " پیرمرد پوستر فروش " را که در راه با او آشنا شدم برایتان تعریف کنم. پیرمردی که برای فروختن چند پوستر از عکسهای امامان، مسیر 45 کیلومتری را از شهری به شهر دیگر طی می کند.

نوشته شده توسط ایکاریوس  | لینک ثابت |