تبليغاتX
ایکاریوس - پیرمرد پوستر فروش
پیرمرد پوستر فروش پنجشنبه 12 دی1387 19

 

پیرمرد سالخورده با دستان پوست انداخته و انگشتانی که دیگر اثر انگشتانش را مرور زمان و احیانا چوبه زمخت بیل و کلنگ از بین برده بود در یک گونی سفید رنگ برنج های تایلندی، پوسترهایی از تصاویر امامان را نهاده بود و از برازجان که سوار شد به قصد فروش این پوسترها 45 کیلومتر را تا روستای چغادک همسفر ما بود. پیش از سوار شدن به تاکسی از کرایه پرسید و راننده هم مدام می گفت : تو بیو بشین چه کارداری! و پیرمرد هم اصرار می کرد که تا نگی چقدر، نمیام.

 عاقبت راننده گفت: "تو بیو اصلا شاید مو خوشم اومد ازت، پول نگرفتم. بیو بالا بوا !" و آمد.

پیرمرد کت کرم رنگ خوش دوختی با چارخانه های سیاه و کوچک به تن داشت و کلاهی نمدی بر سر. ابروها بر بالای چشمانش، بلا تشبیه، همچون ابروی جغد، بلند بود و گیرا. بسیار از خدا می گفت و چنان سخن می گفت و وعظ می نمود که با خود گفتم لابد او این همه تعلیمات دینی را از بدو ظهور اسلام و احیانا از روی نسخه های خطی کتاب های پرمغزی چون مرصادالعباد و گلستان یا فیه ما فیه، به ذهن تاریخی خود دارد. البته اگر چنین نسخه هایی به آن گوشه از جنوب ایران رسیده باشد.

هوا ابری بود و نم دار. پیرمرد را که در کنار درب نشسته بود با پس زمینه ای از دشت های خشکیده جنوب نگاه میکردم و در ذهن می آوردم که همین مرد روزی شاید در این زمین های تفتیده، گاو آهن می رانده است و کشت و زرعی نیکو داشته است. و امروز باید کشت و زرع را که اگر داشته بوده است، رها کند و سوار بر این ماشین روی به شهر بگذارد، آن هم برای فروختن عکسهایی که اصلا در سندیتشان شبهه و شک دارند علما.

از خشکی زمین می گفت و می شد از حرفهایش چنین برداشت کرد که از گرمایش جهانی زمین هم چیزهایی می داند. منتها دلیل خشکی زمین و بی بارانی و قحطی را، غفلت مردم می دانست از خدا و می گفت که "قدیما مردم عقیده شون صاف بید. رو میکردن طرف قبله و از خدا می خواستن بارون بزنه" و خدا هم دعای مردم را برآروده می ساخت. چیزی که نمونه اش را پیشترها در آقاجری انجام می دادند و برای استسقا، اهالی شهر بز و گوسفندهای خود را رو به قبله بر دست می گرفتند و می گفتند " خدایا، اگه به ما رحم نمیکنی، لااقل به این زبون بسته ها رحم کن."

دیگر پیرمرد به مقصد نزدیک شده بود و من سرحال از اینکه امروز با مردخدا آشنا شده ام به این فکر می کردم که چه خوب است به جای نشستن بر سر کلاسهای خشک و بی روح "دستور زبان " و بررسی نظریه های چامسکی، و تلاش بیهوده برای چپاندن زبان فارسی در قالب نظریه های گشتاری او، هر از چندگاهی سفرهایی این چنین داشته باشم در میان روستاها برای یافتن کاراکترهای ناب و هم صحبتی با پیرمردهایی که عمری را به سختی گذرانده اند.

نوشته شده توسط ایکاریوس  | لینک ثابت |